تبليغاتX
آزاده مرد

آزاده مرد

گر خلق را بود سر و سودای مال و جاه ... آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

زپلشک

همه رفتن خونه. فقط من موندم و نگهبان های خوابگاه. خودم اینجور خواستم. خواستم رفتن به خونه رو تا جایی که میشه به تاخیر بندازم تا بتونم یه مدتی با خودم تنها باشم. کتاب بخونم, فکر کنم, با صدای موسیقی بخوابم, در رو باز بذارم و از سرما بخزم زیر پتو, زود بخوابم تا زودتر بتونم برم سر کار, شب ها آشپزی کنم و صد البته یکم روی پروژه ام کار کنم. 

در عمل تنها کاری که انجام دادم بازی کردن بود و تمام کردن ذخایر فیلم های نوروزیم. حتی یکی از کارهایی رو که در نظر داشتم انجام ندادم. بطالت مطلق. به قول یکی از رفقا اهمال کاری. هیچ وقت نتونستم مطابق برنامه هام پیش برم. یعنی خیلی وقت ها ده درصد برنامه رو هم انجام نمی دم. همیشه باید زور بالاسرم باشه تا یک کاری رو انجام بدم. خرسم دیگه. طبیعتم اینه. اهمال کار. جنگیدن هم فایده نداره. آخرش برمی گردم دقیقا سر نقطه ی اول. 

الآن هم دارم برای عیدم برنامه می ریزم. ورزش صبحگاهی، دوش، آب پرتقال، پروژه، گردش عصرگاهی کنار زاینده رود. زپلشک. نمی دونم چرا از رو نمیرم. شاید اینم جزیی از ذات خرسیم باشه. آدمی زاد به امید زندس، خرس ها هم به همچنین. کی به کیه؟ شاید این عید بتونم سنت شکنی کنم.

پی نوشت: میبینم ساعت چهار شده, خودم رو آماده می کنم برای خواب. وقتی دارم موبایلم رو "کوک" می کنم میبینم که ساعت سه هست و ساعت کامپیوتر خود به خود یک ساعت خودشو کشیده جلو. یعنی اینقدر وقتم به بطالت گذشته که این یک ساعت اضافی رو متوجه نشدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 4:34  توسط آزاده مرد  | 

بوی کافور

- در فیلم "بوی کافور عطر یاس" آخرین صحنه هایی که "فرمان آرا" قبل مرگ توی ذهنش مرور میشه مناظر زیبایی از طبیعته، برخلاف اون که انتظار داشت همسر مرحوم و پسر ساکن غربتش رو ببینه.

- در فیلم "همشهری کین" آخرین چیزی که توی ذهن "کین" میاد خاطرات شیرین کودکیشه.

- در فیلم پاپیون (همون جور که قبلا مطرح کردم) "پاپیون" در لحظات آخر، خودش رو در جلسه ی محاکمه به خاطر اتلاف زندگیش میبینه.

- شخصی که خودش مرگ نصفه نیمه رو تجربه کرده بود می گفت در لحظات آخر، گناه هایی که در عمرش انجام داده بود توی ذهنش مرور شده و بار عذاب گناهانش رو احساس کرده.

- پسرداییم که او هم مرگ نصفه نیمه رو تجربه کرده بود در لحظات آخر، خانواده اش رو میبینه که توی خونه مشغول صحبت هستن (جالبیش اینه که دقیقا همون صحنه ای رو دیده بوده که همزمان با مرگش توی خونه جریان داشته).

به نظرم چیزی که آدم در آخرین لحظات زندگیش میبینه مهمترین قسمت زندگیش بوده. یا شایدم مهمترین دغدغه ی ذهنیش. واقعا مهمترین چیزی که ما توی زندگیمون داشتیم یا داریم چیه؟ طبیعته؟ خانواده؟ دوستان؟ خاطرات کودکی؟ نیکی و بدی؟

البته نظر ديگه اي هم وجود داره كه مال خيامه: چون عمر به سر رسيد چه بغداد و چه بلخ، پيمانه چو پر گشت چه شيرين و چه تلخ

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 1:42  توسط آزاده مرد  | 

جداً فقط همينو كم داشتم

اينكه چايي سبز مي خورم، اينكه چاييمو بدون قند مي خورم، اينكه شب ها به عنوان شام شير و خرما مي خورم، اينكه برنج و نون نمي خورم، اينكه هر روز صبح آبميوه مي خورم، اينكه حتما با غذام سالاد مي خورم، اينكه قوت غالبم شده بيسكوييت ساقه طلايي، اينكه كرم ضد آفتاب مي زنم كه پوستم صدمه نبينه، اينكه عينك دودي ميزنم كه چشمام صدمه نبينه، اينكه ورزش هاي هوازي انجام مي دم، اينكه روزي دو بار مسواك ميزنم و بدتر از همه، اينكه مكمل هاي غذايي (ويتامين) مصرف مي كنم،

اينكه سعيمو مي كنم كه از وسايل حمل و نقل عمومي استفاده كنم، اينكه سعي مي كنم توي مصرف برق و گاز صرفه جويي كنم كه محيط زيست آلوده نشه، اينكه حتي توي اتوبوس هاي بين شهري كمربند ايمني رو مي بندم،

تازه اين همه ي ماجرا نيست...

اگه چند تا سريال آمريكايي ديده باشيد مي فهميد چي مي گم. مدتيه دارم روي اين موضوع فكر مي كنم كه اين موضوع صحت داره يا نه. اگه اين صحت داشته باشه به قول خود همون آمريكايي ها مي تونم به خودم بگم: "Oh dude, you are so screwed".


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 11:1  توسط آزاده مرد  | 

دژاوو

"آدم چیزی رو بدست نمیاره، چیزی رو هم از دست نمیده، فقط داره چیزهای مختلف رو با همدیگه معاوضه می کنه، مثلا کسی که میره درس می خونه، پول درمیاره، احترام کسب می کنه و ... ولی در کنار اون روزهای خوب جوونیش که می تونست خوش بگذرونه رو از دست می ده، به عبارتی پول و احترام رو با لذت و تفریح معاوضه کرده" این قانونی بود که من پس از مدت ها تفکر بهش رسیده بودم و بهش اعتقاد پیدا کرده بودم، تا اینکه یک روز در جلسه ای که با استاد راهنمام داشتم دیدم این مفهوم رو دقیقا با همین کلماتی که من توی ذهنم مرور کرده بودم و با همین مثال گفت! دقیقا شده بود مثه دژاوو. از یک طرف خوشحال بودم که قانونی رو که یک فرد متفکر بعد سال ها فکر و تجربه بهش رسیده من در عنفوان جوانی "کشف" کرده ام و از طرف دیگه داشتم شاخ در می آوردم که چقدر دو ذهن می تونن نزدیک بشن.

در مورد پست قبلی هم همین اتفاق افتاده. دکتر شریعتی کتابی داره به اسم "دوست داشتن از عشق برتر است" که توش همون حرف هایی رو بیان کرده که من به شخصه بهش رسیده بودم و توی پست قبل مرور کردم. قسمت هایی از این کتاب رو انتخاب کردم:

"… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

فرقش اینه که وقتی من می گم کسی قبول نمی کنه، ولی وقتی دکتر می گه، همه می گن به به و چه چه!


+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 1:27  توسط آزاده مرد  | 

هورمون هاي لعنتي

توي فيلم يك ذهن زيبا، جان نش در هنگام سخنراني خود براي دريافت جايزه ي نوبل يكسري چيزايي مي گه كه خلاصش ميشه اين كه عقل و منطق و اينجور حرف ها كشك و اون چيزي كه باقي مي مونه و هدف آفرينش عشقه. بعد ديدم اين توي چندين و چند فيلم ديگه هم به همين صورت تكرار شد. با خوندن چندين كتاب كه اون ها هم به طور ضمني به همين نكته معترف بودند (مثه عشق سال هاي وبا) ديگه متقاعد شدم كه بشر نسل معاصر، خسته از دين و عقل، درنهايت به اين نتيجه رسيده كه عشق سرمنشا و غايت مقصود آفرينشه انسانه. عرفان هاي نوظهوري  نيز از گوشه و كنار همين تفكر رشدها كردند و مرزها درنورديدند.

قبول اين حرف براي من خيلي سخته. اينكه هدف آفرينش يا حتي يكي از جنبه هاي متعال وجود انسان عشق باشه. عشق هم يكي از احساسات آدمه و حاصل ترشح  هورمون ها. مثه همه ي احساسات ديگه ي آدم كلك طبيعته براي بقاي نسل. مثل ترس، گرسنگي، درد، سرما، گرما، حتي محبت مادر به فرزند. بله! محبت مادر به فرزند هم غريزي و يكجور كلكه. چه اينكه نه تنها بين همه ي انسان ها بلكه تقريبا توي تمام حيوان ها هم كم و بيش به همين كيفيت برقراره و چيزي كه اينطور كثرت داشته باشه قطعا فضيلت به حساب نمياد. چيزي كه از اون با پسوند "مقدس" ياد مي كنن.

عشق ميتونه تبديل بشه به عادت، ميتونه تبديل بشه به بي تفاوتي ، شايدم تبديل بشه به نفرت. ولي اون چيزي كه براي من مسلمه اينه كه پابرجا نمي مونه. بعد اينكه كار خودش رو كرد و خانواده اي تشكيل شد كه بشه توش "فرزند" تربيت پيدا كنه، هورمون ها قطع ميشه و عقل مياد وسط و اونوقت بسته به اينكه توي اون رابطه منافع هر دو طرف تامين بشه، بر منافع بي تاثير باشه و يا برضد منافع باشه يكي از سه راه (عادت-بي تفاوتي-نفرت) رو در پيش مي گيره.

شايد ندونم فلسفه ي وجود آدم ها چيه ولي خوب مي دونم چه چيزهايي نيست و وقتي يكي مي خواد چنين حرف پوچي رو به ضرب فيلم و داستان و شعر و هزار كوفت و زهر مار ديگه توي مخ اين بني بشر (كه اكثرهم لايعقلون ) فرو كنه، احساس مي كنم داره به شعورم توهين مي كنه.

پي نوشت: البته بايد عنوان كنم كه در فلسفه ي ايراني عشق جايگاه والايي رو به خودش اختصاص داده ولي منظور از اون عشق برداشت ما نيست و به علت فقر كلمات و براي توصيف حالتي بيان شده كه اكثريت بشر اون رو درك نكرده. يك چيزي تو مايه هاي توصيفات بهشت در منابع ديني.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/26ساعت 18:5  توسط آزاده مرد  | 

اشتباه از من بود

امروز روشنايي بهار رو داره، هوا بوي بهار ميده. باد خنكي مي وزه و باعث شده بعد مدت ها آلودگي بره و بشه كوه هاي به برف نشسته ي البرز رو شفاف ديد. به سرم ميزنه بزنم به طبيعت، ولي دل و دماغ ندارم. توي دو سه ماه اخير به ندرت زدم بيرون. ورزش رو هم تعطيل كردم. دچار افسردگي فصلي شدم.

اشتباه از من بود. سال گذشته يك چنين وقتهايي بود كه بالاخره تونستم با تنهايي خودم كنار بيام و ازش لذت ببرم كه سر و كله ي يك رفيق قديمي پيدا شد. نزديكهاي ما خونه اجاره كرده بودن. اپلاي كرده بود و مي خواست آخراي تابستون بره. راستش هيچوقت باورم نميشد اون بره. از كسايي بود كه اعتقاد به رفتن نداشت ولي بعد از يك سال گشتن دنبال كار اونم با مدرك كارشناسي و ارشد بزرگترين دانشگاه ايران و نااميد شدن از همه جا، اونم مجبور شده بود بره. يكي ديگه از رفقاي قديمي نيز به ما ملحق شد. اونم مي خواست بره ولي تا اون موقع نتونسته بود پذيرش بگيره.

به شدت با هم اخت شديم. خنديدن هامون، فرندز ديدنمون، بيرون رفتنمون، شلم زدنمون.  مي دونستم كه رفتنيند و "يار ناپايدار دوست مدار" ولي زندگي به من ياد داده بود كه seize the day. بعد از رفتن اون دو رفيق، به ورزش و بيرون رفتن و استخر و ... ادامه دادم. مثه اينكه چيز خاصي اتفاق نيفتاده. ولي دو ماه بيشتر دووم نياوردم و البته سر و كله ي پاييز پيدا شد و مثه يك گرگ خزيدم توي لونه. و چقدر اين پاييز و زمستون دير مي گذره. 

زندگي يك درس تازه بهم داد. "بيا و چشم از ستاره بردار و خويش را بي ستاره انگار، كه اين شبِ بر دل تو آوار سر نخواهد آمد". با اومدن بهار بايد از نو شروع كنم. "اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار". هر چند خسته تر و مايوس تر. "اما بايد زيست، بايد زيست، بايد زيست ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/20ساعت 16:5  توسط آزاده مرد  | 

break

1- بزرگی گفته که: نوشتن برای فراموش کردنه, نه برای به یاد آوردن. اینه که وبلاگ هر کسی نمایانگر لحظات غم و تنهایی اونه, نه کلیه ی لحظات زندگیش.

2- قرار شده این ترم توی دانشکده درس ارائه کنم. برای اولین بار. اونم برای 60 تا دانشجو. این می تونه برای منی که توی این هشت سال و نیم زندگی دانشجویی, از لحاظ آکادمیک زندگی کاملا یکنواختی داشتم (و ای عجب که هیچ کدوم از این مقاطع سه گانه تفاوتی با یکدیگر نداشتند) یک فرصت طلایی باشه. راستش سیستم آموزش این ممل.کت واقعا افتضاحه. حتی توی بالاترین مقاطع هم به همون "حفظ کردن - امتحان دادن - تخلیه ی مغز" خلاصه میشه. نمی خوام دنباله دهنده ی این سیستم مریض باشم. به فکر ایده هایی هستم که بتونم سیستم متفاوتی رو توی کلاسم ارائه کنم ولی راستش چیز زیادی به ذهنم نمیرسه D:


+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 20:19  توسط آزاده مرد  | 

در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند

مغازه داري كه با آدم سلام و احوال پرسي گرم مي كنه ولي هدفش اينه كه مشتري دائمش بشي؛ راننده تاكسي كه خوش و بش مي كنه تا توي رودربايستي بتونه كرايه ي بيشتري رو غالب كنه؛ همكاري كه سعي مي كنه سرصحبت رو باز كنه تا بتونه ازت درخواست مقاله كنه؛ استاد راهنمايي كه هر از چند وقت احضارت مي كنه ولي منظورش اينه كه از تاخير در رسيدنت بفهمه كه دانشگاهي يا نه؛ خاله اي كه خودش رو به حرفات مشتاق نشون مي ده ولي هدفش اينه كه از كارت سردربياره؛ همسايه اي كه به گرمي تعارف مي كنه ولي دلش نمي خواد ريختت رو ببينه؛ رئيسي كه پيشت از تاخير پروژه هاي ديگه گله مي كنه، ولي منظورش تذكر به توئه كه پروژه رو سر موعد تحويل بدي؛ و بدتر از همه دوستي كه از كارهات تعريف مي كنه ولي هدفش استفاده از تو به عنوان نردبان ترقيه.

خلاصه دورويي توي اين مملكت غوغا مي كنه. دورويي هم نوعي دروغگويي ولي اينقدر شايع شده كه عذاب وجدان نمياره. به قول فروغ "اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست كه همچنان كه تو را مي بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند".

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 18:9  توسط آزاده مرد  | 

Guilty, guilty, guilty

1- توي سكانسي از فيلم "پاپيون"، وقتي پاپيون مدت زيادي رو توي انفرادي بدون آب و غذاي كافي گذرونده و از فرط ضعف، مرز مرگ و زندگي براش كمرنگ شده، ميبينه كه توي يك بيابان برهوت با لباسي شيك و زيبا در مقابل قاضي محاكمه ميشه. نه به خاطر قتلي كه به او منتسب شده كه او بي گناه بوده بلكه:

-قاضي: من تو رو به خاطر هدر دادن زندگيت محكوم مي كنم.

-پاپيون: گناهكار ... گناهكار ... گناهكار...

2- مدتيه كه گذر عمرم رو به دقت شماره مي كنم. روزها، ماه ها، فصل ها. مي ترسم. كه زندگيم را هدر مي دهم. كه دارد دير مي شود. كه زندگي نكردم، آنگونه كه مي بايست زندگي مي كردم. كه دست و پا نمي زنم، كه تلاشي نمي كنم، كه چون نعشي در جريان زندگي  غوطه ور شده ام. 

به دنبال خواسته هايم نرفتم. با جماعت همرنگ شدم. خواستم ابتدا حاشيه ي امني ايجاد كنم و كردم. مدارك تحصيلي فاخر، كار خوب، درآمد خوب. راستش به هيچ كدوم از اينها علاقه اي ندارم. ارزش هاي اجتماع بود كه به من تحميل شد. رودخانه اي بود كه لاجرم تو را با خود مي برد. كه سخت است برخلاف جريان آب شنا كردن. كه مي دانم و مي بينم نهايت اين رودخانه به گندابي ختم مي شود ولي آنقدر خسته ام كه رمقي براي شنا كردن ندارم. از مرگ نمي ترسم، ترس من از اين است كه در پايان به خاطر هدر دادن زندگيم محاكمه شوم و من (درست مثل پاپيون) سرم را به زير بيفكنم و با خود زمزمه كنم: گناهكار ... گناهكار ... گناهكار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/08ساعت 14:26  توسط آزاده مرد  | 

كلوديا اما اين چيزها را نمي داند

ايميل وارده از دوستي گرام. گزيده‏اي از: پرسه در حوالي زندگي، روايت مصطفي مستور. چقدر خوب اين نوشته رو درك مي‏كنم.

____________________________________________

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد.
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 14:22  توسط آزاده مرد  |